تبليغاتX
بانوي فصل برفي

بانوي فصل برفي

روزانه هاي من

فردا عازم بابلسر هستم. چهار سالي هست كه اونجا نرفتم ، يعني دقيقا از روزي كه درسم تموم شد ديگه قسمت نشده برم. خيلي خوشحالم . دلم براي اون شهر كوچولو و زيبا ، براي درياش و پاركينگهاش ( ساحلش)، بابل رودش، رستوران كشتي و خيابوناش تنگ شده . امروز عكسهاي اون زمان رو نگاه مي كردم، غرق در خاطرات شيرينشون شدم.

بايد برم دانشگاه دوران كارشناسيم، آخه ريزنمرات دروه ي كارشناسيمو ارسال نكردن براي اين دانشگاه و به همين خاطر بهم اجازه ي دفاع نمي دن ، حالا يه نامه از دانشگاه بهم دادن تا ببرم براشون.

اول قرار بود تنها برم ولي آقاي همسر دور روز مرخصي گرفته ،از اينرو با همديگه مي ريم و اينگونه شد كه من هم اكنون خوشحالتر از خوشحال هستم. امشب رفتم پفك و تنقلات خريدم كه در طي مسير بخوريم . سفارش چندتا آهنگ خوب و شادم به آقاي همسر دادم تا بزنه روي سي دي ببريم ،در طي مسير گوش كنيم. دو روز اونجا هستيم.

پيش به سوي سفر........


برچسب‌ها: سفر, بابلسر
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:13 توسط مرمر|

* اين روزها عصر هنگام با آقاي همسر به پياده روي مي رويم و بعد از خوردن آبميوه يا بستني به خونه بر مي گرديم. چند روز اول به شوق خوردن آبميوه به پياده روي مي رفتم  (شيرازي و ورزش !!!!)  اما بعد از گذشت چند روز ديگر دلمان بدون بهانه ي ابميوه پياده روي مي خواهد.

** شب قبل با صداي بارون به خواب رفتم ، صبح هم با قيل و قال پرندگان از خواب بلند شدم . خوابي بود بس شيرين.


برچسب‌ها: دو نفره هايم
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:25 توسط مرمر|

* پنجشنبه شب رفتيم بيرون و شام رو بيرون خورديم آقاي همسر ميگه اين شام پيش درآمدي براي رسيدن به روز زن هست.

* امروز ظهر لباسي بس خوشرنگ پوشيده و لاك دستان و گردنبند خود رو با لباس ست كرديم تا آقاي همسر تشريف فرما شوند و در اين روز فرخنده ببينند كه چه خانم زيبا و با كمالاتي دارند  :))

* به مناسبت اين روز با هم به پياده روي رفتيم و شيريني و آب ميوه ميل نموديم.

* اين روز عزيز رو به تمام مادران و زنان سرزمينم تبريك مي گم.



برچسب‌ها: دو نفره هايم
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:48 توسط مرمر|

* از سفر كه برگشتم، بعد از يك استراحت يكروزه  با دستي پر از سوغاتي راهي منزل خانواده ي آقاي همسر شدم و دو روز اونجا موندم و بعد باز راهي خانه ي پدري شدم . براي آقاي همسر هم دو تا شلوار جين سوغات خريدم.

* روز بعد به همراه جمعي 16 نفره به سمت شهر گل و گلاب ميمند حركت كرديم . مدتها بود با اين جمع دوست داشتني نتونسته بودم جايي برم. پنجشنبه عصر حركت كرديم و بعد از خوردن بستني بين راه حدود 7 شب ميمند بوديم . شب رو در مهمانسراي اساتيد دانشگاه آزاد گذرونديم . و صبح بعد از صرف صبحانه راهي باغ يكي از دوستان شديم . بعد از كلي خنده و شوخي و صرف غذا جهت سرگرم كردن دختر عمه ي 10 ساله ي خود همه با هم اسم ، فاميل بازي كرديم. كه كلي خنديديم . عصر كه شد بعد از صرف ميوه راهي عرق گيري نزديك باغ شديم . كلي عرقيجات خريديم. واي كه چه عطري داشتند . منم براي خونه ي خودم عرق نسترن، گلاب دو آتيشه، كاسني و بهار نارنج برداشتم. كلي هم گل محمدي از صاحب عرق گيري گرفتيم و خشك كرديم. بعد از خريد عرقيجات به سمت شيراز برگشتيم و شب رو در منزل پدر جان به صبح رسانديم.

* روز شنبه هم صبح رفتم بليط قطارم رو گرفتم و بعد از اون با خواهر جان و مادر جان رفتيم براي پروي لباس عروس و نظر دادن . عصر هم با مادر جان در خونه مانديم. تا شب كه راهي ايستگاه راه اهن شدم و به سمت تهران حركت كردم.




برچسب‌ها: سفر, ميمند
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:1 توسط مرمر|

* چهارشنبه ساعت 12 شب فرودگاه بوديم و ساعت سه به سمت استانبول پرواز كرديم. شكر خدا هواپيمايي كه سوارش بوديم ايراني نبود وگرنه تا رسيدن به مقصد از ترسِ سقوط چند كيلو وزن كم مي كرديم. حدود ساعت 6-7 پروازمون نشست . بعد از اينكه رسيديم هتل ساكامون رو گذاشتيم ، صبحانه رو خورديم و حدود 2 ساعتي استراحت كرديم . ساعت 1 بود كه از هتل زديم بيرون و رفتيم سري به اطراف هتل زديم چون هيچ جايي رو بلد نبوديم. توي رستوراني كه غذا مي خورديم با يك زن و مرد ايراني آشنا شديم و بعد از صرف غذا تا آخر شب رو با اونها در خيابانها و بازارهاي استانبول گذرونديم.

* روز دوم بعد از صرف صبحانه راهي مكانهاي تاريخي شديم . از ساعت حدود 10 تا 6 عصر مشغول ديدن كاخ توپكاپي ، مسجد ايا صوفيه ، مسجد سلطان احمد (مسجد كبود) ، ابخوري آلماني و چند تا چيز ديگه بوديم. بعد از تماشاي اين مكانهاي زيبا راهي ميدان تكسيم شديم . اونجا با ديدن مجسمه ي ر.ضا ش.اه كنار آتاتاروك كلي قصه خورديم . بعد از تقسيم وارد خيايان استقلال شديم .خيلي از خيابون استقلال خوشم اومد. مقداري خريد كرديم و قدم زديم بعد از خريد رفتيم پيتزاي استانبول رو هم تست كرديم و از اونجا زير نم نم بارون برگشتيم به سمت ايستگاه تاكسي و راهي هتل شديم.

* روز سوم تور گشت شهري داشتيم كه به همراهي ديگران راهي چند مركز خريد مختلف و تپه زيباي پيرلوته شديم.روي  اين تپه منظره ي بسيار زيبايي از شهر استانبول ديده مي شد. كلي اونجا عكس گرفتيم. بعد از اونجا راهي يك مركز خريد چرم شديم كه صاحبش ايراني بود . براي ديدن كتها و پالتوهاي چرم ابتدا وارد يه سالن شبيه سالنهايي كه برنامه هاي فشن اجرا مي شه شديم ، كه اونجا يه برنامه برامون اجرا شد و بعد از اينكه شماره ي لباسهايي كه خوشمون اومد رو برداشتيم وارد محيط اصلي فروشگاه شديم كه قيمتها با وجود تخفيف 65 درصدي كه به ايرانيان داده مي شد سرسام آور بالا بود. تا عصر رو در مراكز خريد مختلف گذرونديم و عصر موقع برگشت به سمت هتل بين راه پياده شديم و كنار درياي آبي مرمره قدم زديم. بعد از قدم زدن رفتيم هتل استراحتي كرديم و باز راهي بازار شديم تا آخر شب كه با دستي پر از شلوارهاي جين راهي هتل شديم.

* روز چهارم عصر ساعت 6 موقع حركت به سمت فرودگاه بود و چون روز تعطيل بود مغازه ها اكثراً بسته بودن كمي در خيابانها قدم زديم و مقداري خريد كرديم تا وقت نهار، كه نهار رو در يك رستوران ايراني صرف كرديم و بعد از اون سريع به سمت هتل برگشتيم چون هنوز اتاق رو تحويل نداده بوديم. شب حدود ساعت 10 پرواز داشتيم و ساعت 3 ايران بوديم.

در كل سفر خوبي بود، حيف كه زمانش خيلي كوتاه بود .



برچسب‌ها: سفر, استانبول
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:45 توسط مرمر|

+سه شنبه ظهر رسیدم شیراز. همه جا سبز و عطراگین شده . تا عصر خونه بودم . عصر با دو تا از عمه ها و دو تا دختر عمم و خواهر ٫ برادرم رفتیم مجتمع خلیج فارس (یکی از سه تا بزرگترین مجتمع تجاری تفریحی در خاورمیانه) ٫ یه قسمتش تازگیها افتتاح شده ٫  خیلی خیلی شلوغ بود  ٫ کمی خرید کردیم بعدش هم رفتیم شامی زدیم بر بدن و از اونطرف امدیم خونه.  

++ تیر ماه عروسی خواهرکم هست. خیلی خوشحالم.

+++ امشب پرواز دارم به سمت استانبول.... 

++++ سنجاقک عزیز چرا وبلاگتو تعطیل کردی .... اونشب که گفته بودی این تعطیل کردن وبلاگ فقط یه شوخی هست و قصدشو نداری ٫نکنه از دانشگاه هم انصراف داده باشی !!!! در هر صورت امیدوارم همیشه تندرست و شاد باشی .... دلم واست تنگ می شه خانمی 


برچسب‌ها: شیراز٫ سفر
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 13:2 توسط مرمر|

فردا از تهران به سمت شيراز حركت مي كنم و از اونجا با مامان- بابا- خواهر- شوهر خواهر- عمه و شوهر عمه ام راهي تركيه (استانبول) مي شم. احتمالا 4 روز اونجا باشيم و بعد برگرديم.

با توجه به فرصت محدودي كه اونجا هستيم منتظر پيشنهاداتتون در رابطه با جاهاي ديدني ، رستورانهاي خاص و مراكز خريد با قيمت مناسب هستم.

+ خبر خبر: من هنوز نرفتم، سفر افتاد چهارشنبه شب و من همچنان در منزل مبارك به سر مي برم، زود بياييد راهنمايي هاي خودتون رو بيان كنيد .

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:20 توسط مرمر|

+ از زماني كه دختري دبيرستاني بودم تا به حال هميشه دوست داشتم كتاب دزيره رو بخونم ولي نمي دونم چرا هيچوقت نه از كتابخونه امانت گرفتمش و نه خريدمش . تا اينكه دو روز پيش خوندمش .

+ تا زماني كه دفاع كنم ، خودم رو تحريم كردم كه هيچ كتابي نخونم (وقتي كتاب مي خونم ديگه هيچ كاري نمي كنم تا كتاب تموم شه ). بعد از دفاع هم اگر نمره ي خوبي گرفتم مي خوام براي خودم يه پازل هزار تكه جايزه بخرم.

+ فيلم دختري با تتوي اژدها رو ديدم ، فيلم جالبي بود.

+ چهارشنبه بعد از بارون با آقاي همسر رفتيم پياده روي ، هوا بس دلنشين بود.

نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:45 توسط مرمر|

بچه كه بوديم بعضي از روزها سر ظهر كه مي شد ناهارمون رو بر مي داشتيم و مي رفتيم توي دل طبيعت ، خيلي مهم نبود كه حتما روز تعطيل باشه تا اينكارو انجام بديم. ديروز به ياد گذشته افتاده بودم و دلم مي خواست با اقاي همسر نهار رو در دل طبيعت كه نميشه گفت ولي تو پاركي، جاي سرسبز و زيبايي بخوريم ولي امان از تهران و ترافيكاش .بله ديروز به خاطر بارون شديد مسيري كه در عرض  20 دقيقه طي مي شد ،حدود 2 ساعت به طول انجاميد و اينگونه شد كه نهار رو در منزل با 2 ساعت تاخير نوش جان نموديم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 15:15 توسط مرمر|

بالاخره دارم گام هاي نهايي رو بر مي دارم بعله فصل آخر پايان نامه رو هم نوشتم. تا اينجا ي كار هر كدوم از فصل ها را درون يك فايل جدا نوشتم، از امروز شروع كردم به اصلاح و بهبود برخي از قسمتهاي اوليه و جمع بندي تمام فصول در يك فايل. اميدوارم بتونم خيلي زود با نمره ي خيلي خوب دفاع كنم. از همتون مي خوام براي گرفتن يه نمره ي عالي برام دعا كنيد.

+ خدايا در اين روز بهاري زيبا كه باران عشقت رو از اسمان براي ما فرستادي ازت مي خوام كه در اين مسير پيش رو با سرعت هر چه تمام تر ياري ام كني و در تمام لحظات بيشتر از هميشه در كنارم باشي.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 13:9 توسط مرمر|


آخرين مطالب
» و دوباره سفر :))
» پياده روي
» روز زن
» شيراز و ميمند
» شرح مختصر سفر به استانبول
» من در سفر
» سفر به استانبول
» از همه جا
» ديروز ما
» گام هاي آخر

Design By : Pichak